الناالنا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

همیشه باتو +

عکس روز اول

  مامان جونم گل قشنگم وبقول بابا قند من بالاخره موفق شدم با تاخیر عکسای نوزادی تا ٩ ماهگیتو برات بذارم. این عکس روز اول توی بیمارستان  آتيه است ودایی امیرم عکاس این مجموعه است که ازش ویزه تشکر میکنیم. ...
27 مرداد 1391

اولین ها- قسمت اول

عزیز قشنگم امروز میخواهم از اولین کارها واتفاقاتی که برات تا این لحظه یعنی ٩ماهگیت افتاده برات بنویسم اولین باری که گریه کردی ومامان شنید وباهات گریه کرد٨:١٥ روز سه شنبه ١٨ مرداد بود که برای اولین بار تو این دنیای پر ازهیاهو وارد شدی وگریه کردی مامان هم گریه کرد هم از خوشحالی ورودت هم از اینکه بالاخره بعد از ٩ماه انتظار برای اولین بار صدای قشنگت وشنید.    اولین باری که اخم کردی ساعت ٨:٤٠ روز سه شنبه ١٨مرداد بود که برای اولین بار بابامحمدو دیدی واونو که از لذت دیدنت لبریز بودو تعجب زده کردی البته بعدش یه لبخند شیرین به شیرینی همه شیرینهای دنیا بهش زدی واز همون روز بابا بیش از پیش عاشقت شد. اولین بار وزنت ٣ ک...
27 مرداد 1391

دل نوشته

سلام عروسکم قشنگم اینو وقتی برات دارم مینویسم که تقریبا ٩ ماهه از اومدنت گذشته ودقیقا مثل همون روزای آخر قبل از اومدنت مامان خیلی بی تابه همش احساس میکنه خیلی کارا باید برات میکرده وزمان گذشته ونتونسته از این حرفا که بگذریم میخوام از اول اول اومدنتو برات تعریف کنم از روزی که فهمیدم هرروز وهر شب باهامی واز خدا خواستم بهترین باشی برای خودش شاید خودخواهی باشه که بگم دوست داشتم همیشه مال خودم باشی پیشم بمونی وهیچوقت ازت جدانشم چون باباهم خیلی دوست داشت تورو ببینه روزی که متوجه شدتو امدی بین ما یه سه شنبه بود   اینقدر زود خودشو رسوند خونه که من ومامان بزرگ کلی تعجب کردیم اون روزو نرفت سر کار ومن وبیشتر از قبل با اینکارش غرق ...
27 مرداد 1391

در استانه یک سالگی

دختر خوبم گل محبوبم داری یک ساله میشه کلی اتفاقهای خوب ودوست  داشتنی توی این روزها برات افتادوماهارو غرق شادی کرد دخترم امروز یک ساله شدی مبارک باشه عزیزم دیگه خانوم شدی برای خودت گل مامان وبابا نمیتونیم فعلا برات تولد بگیریم چون سالگرد تولدت با شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) و١٩ رمضان سال ١٤٣٣ یکی شده انشالله بعدا گلم از خجالتت در میایم البته اینم باید بگم که به ماه عربی ٨ رمضان بدنیا اومدی که اون شب یه کیک کوچولو برات گرفتیم ومهمونی افطاری دادیم وچند تا عکس گرفتیم ولی چون حوصله نداشتی زیاد خوب نشدن. خانومم دیشب یعنی ١٧ مرداد با قاشق کوچولوی ریزه میزش به مامان غذا داد خیلی خیلی به مامان چسبید گل زیبای من دیکه مبل ها رو می...
27 مرداد 1391

چند روز بعد از یکسالگی

الان که دارم اینو مینویسم  النای مامان  یکسال و 8 روزشه النای مامان امروز به مامان کمک کرده تا لباس های شسته شده رو پهن کنه به مامان لبای س میداد ومامان پهن میکرد. النای مامان صدای کلاغ درمیاره ومیگه گار گار النای مامان روی زانو میشینه ودستاشو باز میکنه النای مامان دسشو میگیره به مبلها وراه میره وبعد دستشو ول میکنه که وایسه ولی زود به مبل تکیه  میده النای مامان روی وسایل میاستد وسعی میکنه ازشون بالا بره النای مامان دیگه میتونه کشوی کمدشو باز کنه وبا پخش اونها به مامان کمک کنه النای مامان سعی میکنه شلوارش در بیاره ...
27 مرداد 1391

شیرین کاری

الان نفس مامان ١٠ ماه و ٨ روزشه و ٢تا دونه مروارید کوچولو توی دهانش داره اولی رو ٢٣ اردیبهشت  ١٣٩١ دراورد ودومی رو با فاصله ١٥ روزه از قبلی ضمنا خانوم خانوما اصلا مامان وبابا رو اذیت نکرد خیلی صبورانه ٢تا مروارید و هدیه داد به اونها ممنون دختر مهربون صبورم که اینقدر گلی عسل خانوم از ٩ونیم دیگه براحتی چهار دست وپا میره والان که ١٠ماه و٨روزشه دستشو میگیره به تکیه گاهی وبلند میشه نفس مامان وبابا در ١٠ماهگی مشهدی شد والان مش النا شده واسه خودش شایان ذکر استکه دختر م توی این سفر خیلی بزرگ شد ورفتارش خیلی عوض شد     الان بعضی کلماتو دیگه میگه : مثلا عکس خودش توی حرم رو وقتی میبینه میگه...
27 خرداد 1391