دل نوشته
سلام عروسکم قشنگم اینو وقتی برات دارم مینویسم که تقریبا ٩ ماهه از اومدنت گذشته ودقیقا مثل همون روزای آخر قبل از اومدنت مامان خیلی بی تابه همش احساس میکنه خیلی کارا باید برات میکرده وزمان گذشته ونتونسته از این حرفا که بگذریم
میخوام از اول اول اومدنتو برات تعریف کنم از روزی که فهمیدم هرروز وهر شب باهامی واز خدا خواستم بهترین باشی برای خودش
شاید خودخواهی باشه که بگم دوست داشتم همیشه مال خودم باشی پیشم بمونی وهیچوقت ازت جدانشم
چون باباهم خیلی دوست داشت تورو ببینه روزی که متوجه شدتو امدی بین ما یه سه شنبه بود اینقدر زود خودشو رسوند خونه که من ومامان بزرگ کلی تعجب کردیم اون روزو نرفت سر کار ومن وبیشتر از قبل با اینکارش غرق شادی کرد
فردا هم تاسوعا بود ومن حال خیلی عجیبی داشتم تورو از خدا خواسته بودم اونم توی دعاهای ده عاشورا تورو بهم داده بود خیلی خوشحال بودم وخیلی نگران آخه حس میکردم هنوز آمادگی یه مامان خوبو ندارم وهمش میترسیدم چیزی برات کم بذارم وهنوزم میترسم
از همون اول فرشته زیبای من میومدی توخوابم وباهام حرف میزدی منم به بابا حرفاتو میگفتم دوتایی کلی ذوق میکردیم
هرروزانتظار وزحمت هایی که بابا برای ما میکشید هم منو امیدوار میکرد به ادامه وهم شرمنده خوبیاش میشدم 
وبالاخره قرارشد توی یه روز قشنگ بعد از اون همه چشم براهی وماجراهای مختلف بیای پیش ما من که دل تنگ جداشدنت بودمو خوشحال از اومدنت باباهم سر از پا نمیشناخت وثانیه ثانیه منتظر اومدنت بود یه سه شنبه دیگه باز توی یه روز نورانی که منتسب به امام عصرمونه وامیدوارم از پیروانش باشی اومدی بین ما وزندگی مادی رو آغاز کردی وهمون روز شدی همه کس منوبابا
اینارو تا اینجا داشته باش تا همه خاطرات خوب با تو بودنو برات بنویسم قشنگ زرنگم
اینم آسمان آبی اتاقته امیدوارم همیشه آسمونت آبی باشه وپر ستاره نفسم



دل نوشته
