الناالنا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

همیشه باتو +

اولین ها-قسمت دوم

اینجا میخوام از اولین هایی شروع کنم که باعید نوروز  سال ٩١ همراه است البته باید بگم سال ٩١ کاملا متفاوت آغاز شد هم اینکه یه فرشته  پیشمون بود واینکه ما اغاز سال نو رو در سفر به شمال آغاز کردیم به همراه بابا بزرگ ومامان بزرگ عمه مهسا وعمو علی وخاله زهرا وعمو هادی گل من اولین عیدت مبارک باشه انشالله ١٠٠ زنده وسالم در پناه حق گذران عمر کنی اولین باری که شروع بدست زدن کردی ٨ ماه بودی قربون دستای کوچیکت بشه مامان اولین باری که جای شیر خوردن خودت پیدا کردی وسرتوکردی زیر پیراهن مامان ٨ ماه بودی اولین باری که یه مروارید نوی دهانت شروع به روییدن کرد ٩ماه تمام بودی اول...
27 مرداد 1391

عکس روز اول

  مامان جونم گل قشنگم وبقول بابا قند من بالاخره موفق شدم با تاخیر عکسای نوزادی تا ٩ ماهگیتو برات بذارم. این عکس روز اول توی بیمارستان  آتيه است ودایی امیرم عکاس این مجموعه است که ازش ویزه تشکر میکنیم. ...
27 مرداد 1391

اولین ها- قسمت اول

عزیز قشنگم امروز میخواهم از اولین کارها واتفاقاتی که برات تا این لحظه یعنی ٩ماهگیت افتاده برات بنویسم اولین باری که گریه کردی ومامان شنید وباهات گریه کرد٨:١٥ روز سه شنبه ١٨ مرداد بود که برای اولین بار تو این دنیای پر ازهیاهو وارد شدی وگریه کردی مامان هم گریه کرد هم از خوشحالی ورودت هم از اینکه بالاخره بعد از ٩ماه انتظار برای اولین بار صدای قشنگت وشنید.    اولین باری که اخم کردی ساعت ٨:٤٠ روز سه شنبه ١٨مرداد بود که برای اولین بار بابامحمدو دیدی واونو که از لذت دیدنت لبریز بودو تعجب زده کردی البته بعدش یه لبخند شیرین به شیرینی همه شیرینهای دنیا بهش زدی واز همون روز بابا بیش از پیش عاشقت شد. اولین بار وزنت ٣ ک...
27 مرداد 1391

دل نوشته

سلام عروسکم قشنگم اینو وقتی برات دارم مینویسم که تقریبا ٩ ماهه از اومدنت گذشته ودقیقا مثل همون روزای آخر قبل از اومدنت مامان خیلی بی تابه همش احساس میکنه خیلی کارا باید برات میکرده وزمان گذشته ونتونسته از این حرفا که بگذریم میخوام از اول اول اومدنتو برات تعریف کنم از روزی که فهمیدم هرروز وهر شب باهامی واز خدا خواستم بهترین باشی برای خودش شاید خودخواهی باشه که بگم دوست داشتم همیشه مال خودم باشی پیشم بمونی وهیچوقت ازت جدانشم چون باباهم خیلی دوست داشت تورو ببینه روزی که متوجه شدتو امدی بین ما یه سه شنبه بود   اینقدر زود خودشو رسوند خونه که من ومامان بزرگ کلی تعجب کردیم اون روزو نرفت سر کار ومن وبیشتر از قبل با اینکارش غرق ...
27 مرداد 1391